تبليغاتX
عشق سلطان قلبها

عشق سلطان قلبها

عشق سلطان قلبها

مرو ....

بنشین

         مرو

صفای تمنای من ببین

   امشب چراغ عشق در این خانه روشن است

جان مرا

            به ظلمت هجران خود مسوز

بنشین

       مرو

مرو که نه هنگام رفتن است.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 2:26  توسط طلا  | 

سکوت ما بهم پیوست....

سکوت ما بهم پیوست و ما ..... ما شدیم.

    تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید.

               افتاب از چهره ما ترسید.

دریافتیم و خنده زدیم. نهفتیم و سوختیم.

                    هرچه بهم تر. تنها تر

                            از ستیغ جدا شدیم 

من به خاک امدم و بنده شدم...تو به بالا رفتی و خدا شدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 7:41  توسط طلا  | 

به او بگوئید دوستش دارم......

به او بگوئید دوستش دارم...

به او که تنش بوی گلهای سرخ را می دهد. به او که با جادوی کلامش زیبا ترین لغات را شناختم.به او که لحن صدایش دلپذیرترین اهنگ است به او که نگاهش به گرمیه افتاب و لبانش به سرخیه شقایق و دلش به زلالیه باران است به او که برای من می نویسد.می نویسد از باران از شبنم از گرمای عشق و.....

به او بگوئید دوستش دارم...

به او که قلبش به وسعت دریاست و قایق کوچک دل من در ان غرق شده به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترنه برد و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد.

به او بگوئید دوستش دارم...

به او که صدای پایش را می شنوم به او که لحن کلامش را می شناسم به او که عمق نگاهش را می فهمم به او که......

به او بگوئید دوستش دارم...

به او که گل همیشه بهار من است به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است و به او که عشق جاودانه من است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 6:20  توسط طلا  | 

عشق یعنی در فراغش سوختن......

عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراغش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی سرزمین بال من عشق یعنی لحظه بیداد من

عشق یعنی لیلی و مجنون شدن عشق یعنی وامق و عذرا شدن

عشق یعنی چشمهای پر زخون درد و غم یکجا به هم امیختن

میدانیم که عشق فقط و فقط یگانه چیزیست که هیچ گاه نابود نمی شود و در تلخ ترین لحظات شیرین ترین مزه ها را دارد.

              اری اینست همان عشق راستین.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 7:12  توسط طلا  | 

بی تو بدبخت ترینم .....

نمی دانم ابراز عاشقی غیر از انکه به ان که دوستش داری وفادار باشی و صادق چگونه است اما میدانم که من عاشق ترینم....

نمی دانم چگونه به انکه دوستش داری بمانی بمانی ومجنون هم بمانی مجنون تر از یک عاشق دیوانه ولی میدانم که من مجنون ترینم....

نمی دانم اشک ریختن از غم دلتنگی و غصه دوری چگونه است و چگونه باید برای ان که دوستش داری دلتنگ شوی اما میدانم که من دلتنگ ترینم....

نمی دانم قلبی که عاشق است چگونه باید اثبات کند که عاشق است و یا دلی که در گرو دلی دیگر است چگونه باید از ان مهمان نوازی کند اما میدانم که من خوشبخت ترینم....

نمیدانم که ایا میدانی بعد از تو من بدبخت ترینم؟

نمی دانم چگونه باید با تو باشم چگونه باید راز دلت را بیایم و چگونه باید لحظه های عاشقی را سپری کنم اما بدان که من دانا ترینم....

نمی دانم که ایا میدانی بعد از سفر کردنت همه لحظه های زندگی من سرد و بی حوصله می شود؟

اری بدان من در ان زمان تنهاترینم ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 8:13  توسط طلا  | 

عاشقت خواهم ماند

ای زندگی من

ای گل بهار من

ان زمان که غم زندگی من را متلاشی میکند

به تو می اندیشم

به عظمت دریا قسم

به ابی اسمانها قسم که عاشقت هستم

ای زندگی من

گل من بگذار در اسمان عشق تو پرواز کنم

بگذار هوای عشق تو را در تمام وجودم حس کنم

زندگی زیباست اما با تو در کنار تو به فکر تو زندگی من امکان پذیر است

نگذار عشقم این چنین خاموش شود که حتی یادگاری از ان باقی نماند

میدانم خسته ای از تمام دردهایی که ذره ذره روحت را اب کرد

ولی این را بدان که من همیشه در همه حال

در کنارت با یادت و عاشقت هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 7:49  توسط طلا  | 

عشق از هر چیز دیگر بهتر است

می توان با یک گلیم خونه هم روز را شب کرد و شب را روز کرد

می توان ۱۰۰ بار هم

                    مهربانی را خدا را عشق را

          با لبی خندان تر از یک شاخه گل ترسیم کرد

 می توان این جمله را در دفتر فردا نوشت

                  عشق از هر چیز دیگر بهتر است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 10:10  توسط طلا  | 

میراث من

اهل ابادی عشقم پدرم عاشق بود و مادرم پاک ترین معشوق

هر کجا رفتم از عشق سخن گفتم هرکجا منزل کردم عاشقان بهترین یارانم بودند

من به زخمستان کینه نخواهم رفت و در این مامن خویش در همین خانه عشق معبدی می سازم

و همین جا تنها می میرم و از این میراث ذاتی ما از این عشق بین بی عشقان و تنهایان

به هر اندازه که خود می خواهند تقسیم کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 9:55  توسط طلا  | 

عشق و زمان

روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها کنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي کردند. خوشبختي، پولداري، عشق، دانايي، صبر، غم، ترس و ... هر کدام به روش خود مي زيستند.

تا اينکه يک روز...

دانايي به همه گفت: "هر چه زودتر اين جزيره را ترک کنيد، زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد."

تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خانه هايشان بيرون آوردند و تعميرش کردند و پس از عايق کاري و اصلاح پاروها منتظر روز حادثه شدند.

همه چيز از يک طوفان بزرگ شروع شد و هوا بقدري خراب شد که همه بسرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان جزيره را ترک کردند. در اين ميان عشق هم سوار بر قايقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد که همگي به کنار ساحل آمده بودند و «وحشت» را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند که او سوار بر قايقش شود. «عشق» به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانها و «وحشت» زنداني شده سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي عشق نماند. قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند.

جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مي رفت و «عشق» تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا «ترس» جزيره را ترک کرده بود اما نياز به کمک داشت. فرياد زد و از همه احساسها کمک خواست. اول کسي جوابش را نداد. در همان نزديکي قايق دوستش «ثروتمندي» را ديد و گفت: "«ثروتمندي» عزيز به من کمک کن."

«ثروتمندي» گفت: "متاسفم، قايقم پر از پول و شمش طلاست و جايي براي تو نيست."

«عشق» رو به سوي «غرور» کرد و گفت: "مرا نجات مي دهي؟"

«غرور» پاسخ داد: "هرگز، تو خيسي و مرا خيس مي کني."

«عشق» رو به سوي غم کرد و گفت: "اي دوست عزيز مرا نجات بده."

اما «غم» گفت: "متاسفم دوست خوبم، من به قدري غمگينم که ياراي کمک به تو را ندارم بلکه خودم احتياج به کمک دارم."

در اين بين «خوشگذراني» و «بيکاري» از کنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها کمک نخواست!

از دور «شهوت» را ديد و به او گفت: "آيا به من کمک مي کني؟"

«شهوت پاسخ داد: "البته که نه! ..... سالها منتظر اين لحظه بودم که تو بميري!...يادت هست هميشه مرا تحقير مي کردي؟ همه مي گفتند تو از من برتري! از مرگت خوشحال خواهم شد!"

«عشق که نمي توانست «نا اميد» باشد رو به سوي خداوند کرد و گفت: "خدايا مرا نجات بده."

ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد که فرياد مي زد: "نگران نباش، تو را نجات خواهم داد."

عشق بقدري آب خورده بود که نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.

پس از به هوش آمدن، با تعجب خود را در قايق «دانايي» يافت. آفتاب در آسمان پديدار مي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند.

«عشق برخاست. به «دانايي» سلام کرد و از او تشکر نمود.

«دانايي» پاسخ سلامش را داد و گفت: "من «شجاعتش» را نداشتم که به نجات تو بيايم.«شجاعت» هم که قايقش دور از من بود، نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا کند.تعجب مي کنم تو بدون من و «شجاعت» چطور به نجات «وحشت» و حيوانات رفتي؟ هميشه مي دانستم در تو نيرويي هست که در هيچکدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي همه احساسها هستي.

«عشق» تشکر کرد و گفت: "بايد بقيه را هم پيدا کنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم که چه کسي مرا نجات داد؟"

«دانايي» گفت: "او زمان بود."

«عشق» با تعجب گفت: "«زمان»؟"

«دانايي» لبخندي زد و پاسخ داد: "بله، «زمان»، چون اين فقط «زمان» است که مي تواند بزرگي و ارزش «عشق» را درک کند.

و اغوشت اندک جایی برای زیستن ...


 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 18:25  توسط طلا  | 

عشق زیباست

 

       در

                زندان

                        عشق

                                  افتادم

و نرده های سیاه غم را با اب دیده شستم

و با خون دل رنگ کردم

تا با شقایق های پشت نرده همرنگ شود

                               اه.... عشق چقدر زیباست

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 8:4  توسط طلا  |